کتاب کارنامه‌ی اردشیر بابکان
از متن پهلوی
قاسم هاشمی نژاد
نشر مرکز
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش پیشگفتار
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱
در طبقه‌بندی جامعه ساسانی، آموزش دست روحانیون زرتشتی بود، یعنی موبدان. سواد اختصاص به طبقه‌ی برگزیده داشت.
(پیش گفتار، ص ٨)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲
خط پهلوی مشتق از خط آرامی بود، و تنها چهارده نشانه داشت؛ آن هم برای تمامی اصوات. نه فقط حرکات حروف در نوشته منعکس نمی‌شد، بلکه بودند حروفی که به دلیل نقص خط، با یک نشانه نمودار می‌شدند. و این خواندن پهلوی را اگر نه غیر ممکن، باری، دشوار ساخته بود. (پیش گفتار، ص ٨)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۳
بسیاری از کلمات و افعال، حتی عناصر ربط جمله را به [خط] آرامی می‌نوشتند [به صورت ایدئوگرام] ولی به پهلَوی می‌خواندند که به آن «هُزوارش» گویند. (پیش گفتار، ص ٨)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۴
صادق هدایت اولین کسی بود شاید که کارنامه را متهورانه به صفت «رمان» توصیف کرد. واقع آن است که پیش از همه این دقیقه را فردوسی بود که دریافت. فردوسی به آن معنا، نه در بند دقت تاریخ بود و نه در بند صحت اخبار. قصد حماسی او در یک برداشت ساده، پی افکندن سرنوشت قوم بود به یاری بازآفریدن منظومه‌هایی پیوسته و همرشته از افسانه‌های کهن و اسطوره که ملتی سینه به سینه باز می‌گوید. (پیش گفتار، ص ۱۱)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۵
به یُمن تحقیقات خانم مری بویس، اکنون می‌دانیم گوسان‌ها، این خنیاگران و دستانسرایان عهد کهن که سابقه‌شان به پارت‌ها می‌رسد، سهم مهمی در رواج افسانه‌های پهلوانی داشته‌اند. ویس و رامین نشان می‌دهد که گوسان‌ها به دربار شاهانه راه داشتند و بدیهه سرایانی بی‌پروا بودند. میان مردم نیز آن‌ها مروج افسانه بودند. در زبان ارمنی هنوز همین لفظ فارسی گوسان به صورت «گوسن» زنده است. چرا که ارمنستان یکی از پادشاهی‌های ایرانشهر در عهد پارت‌ها بود و ربط و راه فرهنگی با ایرانیان داشت. و این راه و ربط در عصر ساسانیان هم ادامه یافت. و اگر حماسه سرایی در ادبیات ارمنی اعتبار دارد به همین لحاظ ست... سمک عیار، دارابنامه و جز اینها ادامه‌ی سنتی ست که تا دیری زنده بود. (پیش گفتار، ص ۱۱ و ۱۲)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۶
گذشته از تخیل نیرومند چیزی که در کار «گوسن»‌ها مثل آفتاب روشن است رعایت منطق ست در نَقل. حتی، و به خصوص، وقتی سر و کارشان با افسانه است. آن‌ها به یک نیاز بشری، و در همان حال، به یک تمایل قومی پاسخ می‌دهند. این تمایل، در جهت تبدیل واقعیت به افسانه است. حتی این حقیقت که افسانه‌ی اردشیر از افسانه‌ی کهن‌ترِ «بچه سر راهی» می‌آید که در سر گذشت کوروش باز می‌یابیم نه تنها از قدر بلند کارنامه نمی‌کاهد بلکه تاییدی ست بر این که افسانه‌ها از هم بار می‌گیرند. (پیش گفتار، ص ۱۲)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷
مایه و موضوع کارنامه‌ی اردشیر بابکان، آراستن ایرانشهر به یک خدایی‌ست. آن چه که امروزه ایجاد حکومت مرکزی» مقتدرش می‌خوانیم. طبعاٌ چون از دوران پار‌ ها آغاز می‌شود که ایرانِ پارچه پارچه را تعدادی شاهان اداره می‌کردند پس درباره‌ی یک دوران تاریخی‌ست. و چون اردشیر بود که توانست این اجزای پراکنده را زیر لوای یک حکومت مرکزی متحد کند پس طبعاً درباره‌ی شخصیت اوست. (پیش گفتار، ص ۱۶)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸
اسکندر پس از پیروزی بر داریوش سوم و شکست ایرانیان، مرکزیت جهانداری پارس‌ها را بر هم زد. در یکی از منابع کهن فارسی، نامه‌ی تنسر، گفته می‌شود که ایران را اسکندر به توصیه‌ی ارسطاطائیس به اجزای پراکنده‌ای بین «ابنای ملوک فارس» قسمت کرد؛ بیمناک از شکوه گردن کشان و بزرگان ایرانی. شاهان کوچکی در بوم‌هایی کوچک در وجود آمدند که مورخان عربش، ملوک الطوایف نام دادند. این دورانی ست که در تاریخ به فرمانروایی پارت‌ها (اشکانیان) رقم خورده. آخرین شاه این سلسله و مقدرترین شاهان این نواحی را که اردوان نام داشت. اردشیر طی جنگ‌هایی خونین از میان برداشت. (پیش گفتار، ص ۱۷)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹
اردشیر، اگرچه محور اصلی داستان است؛ اما جابه جایی شخصیت‌ها نیز به آسانی صورت می‌گیرد. (پیش گفتار، ص ١٩)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰
واقع آن است که کارنامه با از دست رفتن اصل ویس و رامین، کهن‌ترین متون داستان‌نویسی فارسی محسوب می‌شود. البته متذکر یادگار زریران هستم، که رنگ و بوی پارتی دارد، اما به آن باید همچون یک منظومه‌ی حماسیِ دست کاری شده نگریست؛ بسی خیالورزانه‌تر از نمونه‌ی مشابهش. (پیش گفتار، ص ۲۴)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱
در کارنامه‌ی اردشیر بابکان هیچ صحنه‌ای شبیه صحنه‌ی دیگر نیست؛ در نتیجه ملال نمی‌انگیزد. (پیش گفتار، ص ١٩)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
١٢
تنها جایی که در داستان، کمبود احساس می‌شود صحنه‌ی مربوط به ظهور کِرم است که ناگهانی و نامنتظر می‌نماید. می‌توان پنداشت که صفحه یا صفحاتی از متن اصلی مفقود شده است. باز می‌توان پنداشت در روزگاری که این افسانه سینه به سینه می‌رفت، همه احتمالاً به ریزه‌کاری‌های آن آشنا بوده‌اند و دستانسرا به خود اجازه داده تا از بازگو کردن آن بپرهیزد.
(پیش گفتار، ص ٢۰)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
١٣
گمان من بر آن است که بخش پیداییِ کِرم هفتواد در شاهنامه اصلاً ساخته پرداخته‌ی نبوغِ فردوسی ست؛ دقت بی‌مانندی که فردوسی در بیان ریزه‌کاری‌ها به خرج می‌دهد چنان با موارد دیگر «افسانه» متفاوت است که چنین فرصتی را تقویت می‌کند.
(پیش گفتار، ص ٢۰)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴
هنگامی که اردشیر و کنیزک اردوان می‌گریزند و اردوان در تعقیب آن‌هاست جابه جا از مردمان درباره‌ی آن دو خبر می‌گیرد. بار اول که می‌شنود غُرمی با آن‌ها دوان است علاقه‌ای به دانستن نشان نمی‌دهد بلکه بار دوم است که اردوان رو به وزیر خود می‌کند تا معنی غُرم را دریابد.
یک داستانسرای خام اگر می‌بود همان بار اول این سوال را مطرح می‌کرد، اما داستانسرای کُشته‌کار ما به تاثیرات پیشاگهی که از عوامل منطقی کردن داستان است کاملاً آشناست.
(پیش گفتار، ص ۲۱)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
١۵
داستانسرا از عواملی استفاده می‌کند که در عصر او باور همگانی دارد و، در عین حال، از موضوعات همیشگی افسانه شناخته می‌شود: خوابگزاری، طالع بینی، و پیشگویی ــــ امروزه که ما شاید از «عصر افسانه» برگشته‌ایم و شاید اذهانی «واقع گرا» پیدا کرده‌ایم چنین مقولاتی را به خرافه‌پرستی می‌گیریم.
(پیش گفتار، ص ٢۱)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
١۶
داستان همان گونه که دقیق و فشرده شروع می‌شود، سپس بسط یافته و به شکفتگی رسیده بود، در پایان نیز به همان دقت و فشردگی باز می‌گردد. انگار گرهی دشوار، ماهرانه گشوده می‌شود تا کلافی رنگین باز شود و دوباره بر کلاف به هم آمده گرهی بسته می‌‌شود تا کلاف پراکنده نگردد.
(پیش گفتار، ص ٢۱ و ۲۲)
بخش یکم:
به کارنامه‌ی اردشیر بابکان چنین نوشته بود
(صفحات ٣١ تا ٣٣)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷
ایرانشهر، پس از مرگ اسکندر رومی، ٢۴۰ مَلِک داشت.
سپاهان و پارس و سرزمین‌های نزدیک‌تر دستِ «اردوان سالار» بود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸
اردوان، خود بر «اِستَخر» می‌نشست.
(استخر: یکی از شهرهای پارس)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۹
«بابک»، مرزبان و شهردار پارس و گمارده‌یِ «اردوان» بود.
«بابک»، فرزند نام‌بُرداری نداشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۰
«ساسان»، شبان(:چوپان) بابک بود و از نژادِ «دارایِ شهریار». «ساسان»، در زمان بیدادشاهیِ «اسکندر» گریزان شده بود و پوشیده، روزگار می گذراند با شبانان کُرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۱
«بابک»، نمی‌دانست که «ساسان» از تخمه‌ی «دارا» زاده است. تا این که «بابک»، سه شب، سه خواب عجیب می‌بیند:
ـ اول، خواب می‌بیند که خورشید از سر «ساسان» تابیدن گرفت، و جهان به کُل روشن شد.
ـ در شب دوم، خواب می بیند که «ساسان»، سوارِ فیلِ آراسته و سفیدی شده، و همه‌ی اطرافیان، او را احترام و ستایش می‌کنند.
ـ در شب سوم، خواب می‌بیند که آذَر فَرَنبَغ، آذر گُشَسب و آذر بُرزین مهر - که هر سه در دین زرتشت،از آتش‌های مقدسِ محافظ جهان هستند - در خانه‌ی ساسان می‌درخشند، و روشنایی خود را در جهان می‌پراکنند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۲
«بابک»، از این سه خواب حیران شد و خوابگزاران را فرا خواند، و خوابِ هر سه شب را مو به مو گفت.خوابگزاران گفتند یا ساسان یا یکی از فرزندان او به پادشاهیِ جهان
خواهد رسید.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۳
«بابک»، بعد از شنیدن سخن خوابگزاران، «ساسان» را به پیش خود خواند، و از او پرسید: «تو از کدام تخمه و تباری؟ آیا بوده کسی از نیاکان تو که شاهی و سَروَری کرده باشد؟»
«ساسان»، ابتدا امان خواست، و سپس راز خود را به «بابک» گفت. «بابک»، شاد شد و به ساسان فرمود که خود را در آبدان شست‌و‌شو ده.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۴
«بابک»، سپس دستور داد یک دست تن‌پوش شاهی آوردند که ساسان بپوشد. روزگاری هم به فرمان «بابک»، «ساسان» را به ناز و نوش داشتند. تا این که «بابک»، دختر خود را به همسری «ساسان» درآورد. (و از آن که بودنی بخواهد بود)، در وقت آن دخترک آبستن شد و «اردشیر» از او زاده شد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۵
نخستین بار که «بابک»، توش و تن و چابکیِ اردشیر را دید دانست که آن خواب‌ها راست بوده است؛ بنابراین اردشیر را به فرزندی پذیرفت و او را به ناز داشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۶
وقتی اردشیر، یال برکشید و به گاهِ فرهنگ رسید؛ در دبیری و سواری و سایر هنرها آموخته گشت، و خلاصه ناموری شد که در پارس همتا نداشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش یکم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ ایرانشهر: اطلاق ایران در عهد ساسانی، شهر به معنی امروزی کشور و کشور به معنی اقلیم بوده. امروزه کشور جای شهر را گرفته و شهر به معنی مدینه و بلد به کار می‌رود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ اسکندر مقدونی را ایرانیان به اسکندر رومی می‌شناختند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ اردوان: آخرین پادشاه مقتدر اشکانی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ پیل آراسته‌ی سپید: در باور ایرانیان باستان، پیل موجودی اهریمنی بود. احنمالاً نقش تعیین کننده‌ای که بعدها پیل در جنگ، به خصوص رومیان، بازی کرد این شومی را از او گرفت، و به مظهر قدرتش بدل کرد. اما از سِیر این تبدیل کاملاً بی‌خبریم. [ن ک مینوی خرد، ص ١٢۵]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ اذر گشسب: آتش اسب فحل [زیرنویس بهار،ص ٣۵، تاریخ سیستان] عبدالله‌ بن خردادبه گوید: این آتش نزد مجوسان محترم است، و رسم پادشاهان بر این بوده که پس از تاج‌گذاری پیاده از مداین به زیارت این آتشکده می‌آمدند [الممالک و المسالک، ص ١١٩] این آتشکده در اذربایجان قرار داشت نزدیک ارومیه. آرتور امانوئل کریستنسن می‌گوید شاهان ساسانی در اوقاتی که مملکت اضطرابی داشت به زیارت آتش شاهی اذر گشنسب می‌رفتند و با کمال جود و جوانمردی زر و مال و زمین و بنده برآن وقف می‌کردند. [شاهنشاهی ساسانیان، ص ٩٧]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش دوم:
چون سن اردشیر به پانزده کشید
(صفحات ٣۴ تا ٣۶)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۷
اردوان متوجه شد که بابک را پسری هست شایگانی،
به فرهنگ و سواری آموخته. پس نامه‌ای برای بابک نوشت که ما را آرزو برخاست که اردشیر را به درگاه ما فرستی تا روزگار با فرزند و نژادگان برآرد، و هم پاداش دهیمش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۲۸
بابک، از آن رو که اردوان شاهی کامکارتر بود، دلش بار نداد به دیردرنگی، و گردن از فرمان او بردن؛ بنابراین در وقت، برگِ راه اردشیر را فراهم کرد، و او را با ده بنده، و بسی چیزهای نوباوه و نغز، به سمت اردوان فرستاد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۲۹
اردوان، از دیدن اردشیر شاد شد و گرم بپرسیدش و فرمود: هر روزه با فرزندان و نژادگان، به نخجیر و چوگان شود. به یاری یزدان، همه و همه، اردشیر، در چوگان و سواری و شطرنج و نردباختن و هنرهایی از این دست، آزموده‌تر شد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۳۰
روزی اردوان، همراه سواران وُ اردشیر، به نخجیر رفته بود. گوری از دامن دشت گریخت. اردشیر و پسر اردوان، در پی گور تاختند. اردشیر، در رسید و تیری چنان به گور زد که تیر همه، تا پَر، در شکم گور شد، و سر آهن از سوی دیگر بیرون گذشت. گور درجا مُرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۳۱
اردوان، با سواران در رسید و آن باریک اندازی و زخم را که دید در شگفت ماند. پرسید: این زخم که زد؟ اردشیر گفتا من. پسر اردوان گفت: نه، که دستبرد من بود این. اردشیر خشم گرفت، و به پسرِ اردوان گفت که مردمی و هنر،
نتوان به زور و بی‌آزرمی و بیداد و دروغ به خود بست.
ـ اینک دشت نیکو، آنک گور بسیار. بیا آزمایش دیگر کنیم تا نیکی و دلیری و چابکی پدید آریم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۳۲
سخنِ اردشیر بر اردوان سخت درشت آمد و دشخوار.
پس او را از همان جا به آخُر سُتوران فرستاد؛ به سُتور‌داری.
و دیگر به او اجازه‌ی رفتن به نخجیر و چوگان و فرهنگستان را نداد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۳۳
اردشیر دانست که اردوان هر چه گفت از رشک و بدکامگی
گفت. پس داستان را آن چنان که رفته بود در نامه‌ای برای بابک نوشت. دل بابک با دیدن نامه غمی شد. و نوشت: تو دانایی نکردی، چرا با بزرگان ستیزه کردی بر سر چیزی که ازو خردمند را زیانی نمی‌رفت. کنون به پشتیبانی، و پوزش درخواه که اردوان، هم کامکارتر پادشاهی ست، هم به جان و تن، و هم به گوهر و گنج. پس به اندرز من، یگانگی پیشه کن و فرمان ببر، و سرسری آزرم و ارج خود از دست نده.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش دوم
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ چون سن اردشیر به پانزده کشید: در ادبیات پهلوی پانزده سالگی مظهر کمال زیبایی و برازندگی ست. «به احتمال، این اعتقاد به زمانی باز می‌گردد که در میان قبایل بدوی، پسران جوان با رسیدن به سن بلوغ، وارد جرگه‌ی مردان می‌شدند.» [پژوهشی در اساطیر ایران، ص ١٨]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ نژادگان: به دو معنی: ۱. ملکزاده ۲. نام چند خاندان تیولدار و اشراف عهد اشکانی که در شاهنشاهی ساسانیان امتیازات خود را حفظ کردند. امتیازات این خاندان‌ها موروثی بود. در مملکتی که اردشیر بنیاد گذاشت، به نام هفت دودمان ممتاز برمی‌خوریم. اینان همان‌هایی هستند که در عربی، اهل البیوتات می‌گفتند.
رسم بود مفلوک کوچک‌تر پسرانی از تخمه‌ی خود را نزد پادشاه بزرگ‌تر می‌گذاشتند به گرو یا نوا. به تاکید طاعت‌داری و فرمان‌بَری.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش سوم:
اردوان را کنیزی بود خانه افروز
(صفحات ٣٧ تا ٣٩)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۳۴
از میان کنیزان، دل اردوان تنها به یک کنیز می‌آرامید، و فقط آزرم او را می‌جُست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۳۵
روزی اردشیر در ستورگاه تنبور می‌زد و خوش‌خوانی و خرّمی می‌کرد. ان‌گاه کنیزک اردشیر را دید، و دل در او آویخت. پس نزد اردشیر آمد و او را به دوستی و مهرورزی گرفت. کنیزک، هرگاه که اردوانِ وارونه بخت به خواب می رفت، پوشیده، نزد اردشیر می‌آمد و تا بامدادان با او بود و سپیده دم باز به نزد اردوان برمی‌گشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۳۶
روزی اردوان، اخترشماران و دانایانش را به درگاه فراخواند و از آن‌ها پرسید که چه‌ها می‌بینید در گردش هفت اختر و دوازده برج، در شتاب و درنگ ستارگان، در کار مردمان جهان، و هم در اختر فرزندان من و مردمان ما. سالار اخترشماران جام جهان‌نما برگرفت و راز سپهر بلند بازجُست
و چیزهایی گفت. اخترشمار دیگری فراایستاد و گفت: هر بنده‌ای از امروز تا سه روز دیگر از خداوند خود گریزد به شوکت و پادشاهی رسد و پیروز و کامران شود بر خداوند خود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۳۷
کنیزک، شبانه اخبار اخترشماران را به اردشیر بازگفت.
اردشیر اندیشه بر گریختن نهاد، و به کنیزک گفت: اگر فرّ ایزدی به داد ما برسد رستیم، و به خجستگی رسیم
و من چنان کنم که فرخ تر از تو در جهان کس نباشد.
کنیزک همداستان شد و گفت: من خود از بُن دندان خواهم
و همان کنم که تو فرمایی. و چون نزدیک سپیده دم بود، به جایِ خود باز رفت؛ بَرِ اردوان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۳۸
شب دیگر، کنیزک از گنج‌خانه‌ی اردوان، یک شمشیر هندو،
زین زرین و کمر میش‌سار و سرافسار زر، جام زرینه‌یی گوهر آگین؛ پُرِ درهم و دینار، و از این دست چیزهای نغز، برداشت و پیش اردشیر آورد. اردشیر هم، جفتی اسب از بارگان اردوان، زین کرد که هفتاد فرسنگ راه، به روزی می‌تاختند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۳۹
پس، اردشیر و کنیزک، شتابان راه پارس گرفتند.
اردشیر و کنیزک، به شب، فراز دهی رسیدند و از ترس شناخته شدن، اردشیر به ده درنیامد، و از کناره می گذشت.
در راه، دو زن، به هم نشسته دیدند برِ آبگیر.از دو زن، یکی بانگ زد که کیّ‌اردشیربابکان مترس، ای بررُسته از بیخ و بار دارا، دیگر مترس؛ چه هر نابکاری نیارد تو را گرفت. شهریاریِ ایرانشهر تو را، تو شایی؛ به سال‌های بسیار. زن دیگر بانگ زد: بشتاب به دریا، که دریات چون به چشم افتاد رستی از بیم دشمن. اردشیر خرّم شد، و شتابان برفت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش سوم
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ جام جهان‌نما برگرفت: در زبان پارسی دری، او را ستاره‌یاب گویند، و به پهلَوی جام جهان‌نما. [محمدبن ایوب طبری] درباره‌ی شکل آن هم توضیح می‌دهد که زورقی بود به سان جام نیم‌گرد «وندر شکم او صورت فلکی، و جایگه ستارگان» [مفتاح العالمات، ص ١۴]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش چهارم:
فردا روز، اردوان کنیزک را می‌جُست.
(صفحات ۴۰ تا ۴٢)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۰
اردوان دید کنیزک بر جای نیست. ستوربان به اردوان گفت دوش، بیگاه، اردشیر با دو بارگیّ شما رفته است.
اردوان دانست که کنیزکش با اردشیر گریخته است.
و چون خبر از گنج شنود رنجه دل شد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۱
اردوان، سالار اخترشناسان را بخواند و گفت: به ستاره بازنگر زود، و بگو آن گناهکار، و آن روسپی به کجا گریخته‌اند، و کی به دستم خواهند افتاد؟ سالار اخترشناسان، زمان انداخت و گفت: پیداست که اردشیر رفت روی به خطّه‌ی پارس. اگر تا سه روز نتوانش گرفت دیگر به دست نیاید.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۲
اردوان سپاهی گران آراست، و روی به پارس داد، پیِ اردشیر. به ناف روز، رسید آنجا که راه پارس می‌گذشت.
پرسید: آن دو سوار که سوی این خطّه آمدند چه وقت گذشتند؟ مردمان گفتند: بامدادان که خورشید تیغ برآورد، چون بادِ دمان گذشتند، و از پسِ ایشان یکی غرم می‌دوید که نیکوتر از او نیابد. دانیم که تا کنون، زمین به فرسنگ درنوشته‌اند و به دست نیایند. اردوان دَمی مپایید، و می شتافت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۴۳
اردوان به جای دیگر رسید، و پرسید: آن دو سوار چه وقت گذشتند؟ گفتند: که نیمروز، جفتِ باد دمان می‌رفتند و با آنان غرمی هم‌پهلو می‌رفت. اردوان، در شگفت شد و از دستور(: وزیر) خود پرسید: آن غرم چه شاید بود؟! دستور گفت: آن فرّهِ خدایی ست تا به او نرسیده، باید که بتازیم، باشد که به دست آریمش، پیش‌تر که فرّ به او رسد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۴۴
روز دیگر، اردوان و سپاهش، هفتاد فرسنگ رفته بودند.
ایشان را گروهی کاروانیان، پذیره(:استقبال) آمد.
اردوان، نشانی آن دو را بازجُست. گفتند: شما و ایشان را، زمین سی فرسنگ در میان است.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۵
به دیده‌ی ما چنین آمد که یکی از آن دو سوار، با خود بر اسب، غرمی درشتِ چالاک نشسته داشت. اردوان، از دستور پرسید آن غرم با او بر اسب چه نماید؟ دستور(: وزیر) گفت: جاودانه باشید. فرّ کیانی رسید. به هیچ چاره گرفتن نشاید. پس، خویشتن و سواران را بیش رنجه مدارید. اسب‌ها را مرنجانید، و تبه نکنید این اسبان. چاره‌ی اردشیر از در دیگر خواهید. اردوان تا این شنید بازگشت و به نشستگه خود رفت. پس بسیجِ سپاهیْ گران کرد با پسر خویش آمد به پارس، گرفتن اردشیر را.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش چهارم:

▃ غرم: میش کوهی، گوسفند ماده‌ی کوهی[برهان قاطع]
▃ فره خدایی: شکوه و اقبال و درخشش بزرگی‌ست؛ «یک هستی مینوی ست «مزددات»، آفریده‌ی مزدا» که هنگام زایش به مردمان می ‌یوندد؛ و هر کس در خور خویش از آن بهره‌ای دارد[جستار درباره ی مهر و ناهید] نیرویی ست کیهانی و موهبتی ایزدی که به مردمان گزیده می‌رسد؛حضور شعشعانی و منبع کرامت ملوک و انبیا و اولیاست، حتی اهل حِرَف نیز، هنگامی که در کار خود مستعد و موفقند، بهره از آن می گیرند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش پنجم
و راه «دریابار» گرفت اردشیر.
(صفحات ۴٣ تا ۴۵)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۶
در راه چند تن از مردمان فارس که از اردوان گله‌مند بودند
تن و دارایی و برگ خود را به هواخواهی، پیش اردشیر بردند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۴۷
در جایی به نام «رامش اردشیر» هم، مردِ بزرگ‌منشی به نام بُناک - که از اردوان گریخته بود - به یکبارگی نزد اردشیر آمد با زاد و رود و سپاهیْ کارزاری.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۸
اردشیر می‌ترسید که مبادا «بُناک» او را به دست اردوان سپارد. «بُناک» در پیش اردشیر سوگند خورد، و او را بی‌گمانی داد که تا زنده هستم تو را به فرمانیم؛ من و این فرزندان. اردشیر شاد شد،‌ و فرمان داد که در آنجا روستایی بنا کنند به نام «رامش اردشیر». پس «بُناک» و سواران را در آن روستا گذاشت و خود به «دریابار» کشید. چندان که دریا به چشم دید، نیایش گزارد به یزدان. و همان جا را روستای «بُخت اردشیر» کرد، و فرمان داد ده آتشِ بهرام، برِ دریا نشاندند. از آن جا، باز سوی «بُناک» و سواران بازگشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۴۹
سپاهی برنشاند و به درگاهِ «آذر فَرَنبَغِ» نکوکار رفت و نیاز به او برداشت. سپس به کارزار اردوان رفت، و سپاه وی را یکرهه زد. رخت و ستور و گنج را از آنان بازگرفت و خود به شهرِ «استخر» نشست. از کرمان و مکران و پارس، خطّه خطّه، سپاهیِ بی‌مَرّ و بی‌شمار گرد کرد، و به رزم اردوان رفت. کار، دیر درکشید، و چهارماه، هر روزه، جنگ بود و جوشِ خون. ‌ اردوان نیز از «ری» و «دیلمان» و «پذشخوارگر»، سپاه و علف خواست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۵۰
از آن جا که فرّ کیان با اردشیر بود پیروز گشت.
و دستِ بازپسین، اردوان را کُشت، و گنج و گُهر و خواسته‌اش
همگی بازگرفت، و دخت اردوان را به زنی خواست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۵۱
اردشیر باز به پارس رفت، و «اردشیر خُرّه» آن جا نهاد؛ شارستانی بس خوش و خُجیر و زیبا. دریایَکی هم کند و
آبِ چارجو از آن گشود. آتش لبِ دریایَک نشاند، و کوه ستبری را دل بُرید، و رودِ بُرازَک روان کرد. بسیار ده‌ها آباد کردی، و چه مایه آتشِ بهرام نشاندی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۵۲
آن گاه لشکری دلاور، از زابل به هم آورد، و آماده‌ی کارزار شد با «کُردانشاهِ ماه»؛ چه کارزاری سر به سر خون ریزی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۵۳
اردشیر از سپاه جدا افتاد. شبانگاه به بیابانی بی آب و خوراک درآمد. سواران و ستور و خودِ وی، پاک تشنه و رنجه آمدند. دورجای، آتش شبانان می تافت. اردشیر رو به آن جا نهاد و پیری سالزده را دید با گوسفندان و گشتِ کوه. شب، آنجا بود، و روز دیگر از ایشان راه خواست. گفتند: از این جایگه به سه فرسنگ، روستایی هست آبادان، با مردم بسیار و بهره ور از برگ و نوا. اردشیر روی به آن جا نهاد، و به آن روستا رفت، و یاران پراکنده به آن جا خواست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۵۴
سپاهِ «کُردانشاهِ ماه» خود را بی‌بیم دید از دست اردشیر،
از آنکه ستوهی گرفت و به پارس رفت. اردشیر چارهزار مرد آراست، و به ایشان شبیخون زد، و هزار مرد از آنان بکُشت، و بر دیگران دست یافت. از پسران و برادران کُردانشاه، بسی کالا و خواسته به پارس گسیل کرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۵۵
در راه، سپاهِ هفتان بُخت به آنان برخورد. آن همه کالا و ساز و برگ، از سوارانِ اردشیر بازستدند، و به شهربند(:دژ) کُلالان بردند که جایگه کِرم بود. (سپاه هفتان بُخت، از آنِ خداوندِ کِرم بود. این سپاه، بازار برافراخته بود از خجسته داشتنِ کِرم)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش پنجم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ بُناک: گویند بناک بر بخشی از دارابگرد فرمانروایی داشت.
[تمدن ایران ساسانی، ص ۵۵]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ آنش بهرام: یکی از دو نوع آتش پارسیان. «با تشریفات خاصی از شانزده آتش مختلف تهیه و تطهیر می‌شود، و بعد آن را در جایگاه یا تخت آن، همچون شاهی می نشانند»
[مینوی خرد، ص ١٣۵]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ پذشخوارگر: «نام سلسله جبالی ست از دره‌ی خوار ری تا سوادکوه و دماوند و سلسله جبال البرز تا روبار قزوین»
[مجمل التواریخ والقصص، ص ٣۵]
حمزه ی اصفهانی که دیوان ابونواس را جمع و تفسیر کرده گوید که شاه طبرستان را پذشخوارگرشاه می‌خوانند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ رودِ بُرازَک روان کرد: احتمال می‌دهم که حرف ب از سر کلمه در متن اصلی(پهلوی) افتاده باشد. ابن بلخی در کتاب فارسنامه داستانی نقل می‌کند از فداکاری مهندسی برازه نام، که رود مورد بحث، نام خود را از او گرفته است.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ ماه یا ماد: منطقه‌ی وسیعی بود شامل آذربایجان، کرمانشاهان، لرستان، اصفهان، همدان، دریاچه‌ی نمک، منطقه‌ی رودخانه‌های قره سو، قمرود، و ناحیه ی شمالی دشت کویر.
[ن ک اطلس تاریخی ایران]
محمد پروین گنابادی، به نقل از طبری، گوید ماه همان دینور نهاوند است. [تاریخ بلعمی، ص ١۰٧١]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ هفتان بُخت: یعنی «هفت نجات‌داده‌ هستند» و مقصود در این جا هفت سبعه‌ی سبّاره است که در آیین زرتشتیان تعلق به اهریمن دارد؛ یعنی کسی که از عوانان اهریمن چشم یاری دارد. به عقیده‌ی نُلدکه ظاهراً از ترکیباتی ست که به تقلید اسلوب عیسویان در زبان پارسی معمول شده. [ن ک حواشی قزوینی بر چارمقاله، ص ٢٣٩]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ کلالان: در مجمل التواریخ و القصص، کجاوران آمده[ص ۶۰]، فردوسی از آن به کجاران نام می‌بَرد احتمالاً به ضرورت وزن.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش ششم
اردشیر سَرِ آن داشت که به ارمن شود
(صفحات ۴۶ تا ۴٨)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۵۶
اردشیر سَرِ آن داشت که به ارمن شود؛ به آذربادگان. زیرا یزدانکرد شهرزوری، از این خطّه، با سپاهی گران پیش اردشیر آمده بود؛ به پیمانداری و فرمانبری. اما وقتی از بی‌راهیِ پسران هفتان بخت شنید که به سپاهش ستم کرده‌اند، اندیشه کرد که نخست، کار پارس بایدم پیراست، پس به شهری دیگر پرداخت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۵۷
اردشیر، به کارزارِ کِرم، سپاهِ بسیار با سپهبدان گُسیل کرد.
یارانِ کِرم، رخت و خواسته و بُنه برچیدند، درون شهربندِ(:دژ) کُلالان نهادند، و خود به کنجِ کوه‌ها نهان شدند؛ در شکاف‌ها.
سواران اردشیر را آگهی از دام نبود، و پایِ دژِ کُلال آمدند. سپاه کِرم، یکایک بر ایشان زد و شبیخون کرد. از سواران اردشیر بسی کُشته گشتند.اسب و زین افزار و رختشان را به تاراج زدند، و از سر فُسوس و ریشخند، سواران را برهنه فرستادند پیش اردشیر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۵۸
اردشیر دید چه رفته ست. سخت غمی گشت، و از جای جای و از شهر شهر سپاه به درگاه خواست، و به تنِ خویش، بسیجِ کارزارِ کِرم کرد. چون به دژِ کُلالان آمد، سپاهِ کرم همگی در دژ نشسته بود. اردشیر پیرامن دژ نشست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۵۹
این هفتان بُختِ کِرم‌خُدای، هفت پسر داشت. هر پسری را به شهری گمارده بود، با هزار مرد. پسری که به اروستان بود، در آن گیر و دار، سپاه انبوهی آورد به راه دریا (از تازیان و عمانیان) و با اردشیر به کوشش ایستاد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۶۰
سپاهِ کِرم که به دژ بودند همگی بیرون زدند و با اردشیر
کوششی جانسپارانه کردند، کارزاری سخت؛ بسی از هر دو سو کُشته گشت. سپاهِ کِرم، راه و گذر را بر ایشان تَنگ گرفت.
چنان که کس نمی‌یارست از اردشیر، به آوردنِ خوردِ خود و توشه‌یِ ستوران، بیرون شود. به نیاز و بیچارگی آمدند از دو سو؛ مردمان و ستور.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۶۱
در پارس، مِهرگ نوشزادان تا شنید اردشیر به درگاهِ کِرم
یاوه مانده، و همه جز باد، او را به دست نمانده است، لشکری بیاراست، و به تختگاهِ اردشیر رفت. رخت و خواسته و گنجِ اردشیر را یکباره بُرد. اردشیر، چون پیمان شکستنِ مِهرگ، و دیگر مردمان پارس را شنید اندیشه کرد که باری، از کارِ کِرم، بایدم پرداخت، و آن گاه، دل یکتا کرد به کارزار مهرگ.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌۶۲
لشکریان را به درگاه فرا هم خواند، و با سپهداران رأی زد، گفت: ما را کاری رفته است، چاره‌ای می‌جُست به رَستنِ خود و سپاه. سپس به چاشت خوردن نشست. در آن دَم، چوبه‌یی تیر از دژ فرو آمد در بَرِ برّه‌یی ـ بریان بر خوان نهاده نشست؛ با تیر، پیامی چنین که: این تیر را سوارانِ کِرم‌خُدایِ ورجاوَند فکنده‌اند، راست که روا نداشتیم به چون شما بزرگمرد زدن؛ از آن زدیم به این بَرّه.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۶۳
اردشیر که این گونه دید، لشکر از آن جا بازچید، و دژ یله کرد و رفت. سپاهِ کِرم، جای، چنان تنگ بر ایشان گرفتند که لشکر اردشیر گذشتن نمی‌توانست. اردشیر، خود تنها، به دریاباز افتاد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش ششم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ اروستان: عربستان، به عقیده‌ی آقای فره‌وشی مقصود بخش جنوبی عربستان است. [کارنامه ی اردشیر بابکان، ص ۶١]
▃ مهرگ نوشزادان: بر کرانه‌های خلیج فارس فرمانروایی داشت، ظاهراً به خاطر پیمان شکنی‌اش، بزرگترین دشمن اردشیر خوانده شده، حال آن که در تواریخ، مردم این خطّه از طرفداران اردشیر محسوب شده‌اند. [ن ک تمدن ایران ساسانی، ص ۵۵]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
بخش هفتم:
باری، چنین آرند
(صفحات ۴٩ تا ۵١)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۶۴
باری، چنین آرند فَرّ کیان که به دور بود، کنون پیشِ اردشیر ایستاد، و خوش خوش همی‌رفت، و اردشیر را بی‌گزند، از آن جایِ پُر جوی و جَر دَر بُرد، از دستِ دشمنان، تا فرازِ دِهی که آن را «ماند» خوانند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۶۵
بی‌گاه به خانه‌ی دو برادر در آمد: یکی بُرز نام، و دیگری بُرز آذر. به آنان گفت: من از سوارانِ اردشیرم که درمانده و کوفته آمدم از کارزارِ کِرم. همی امشبَکم پناه دهید تا خبر آید سپاه اردشیر در کدام زمین افتاده‌اند. به دل پراکندگی، آن دو برادر گفتند که: ناخجسته بادا اهرمنِ نابکار که این بُت، چنین زورمند کرده که مردمانِ بر و بوم، همه از دینِ اورمزد و امشاسبدان بی‌راه گشته‌اند، و بزرگْ‌خدایی چون اردشیرمَرد، با آن همه لشکر و فَرّ، سر به ستوهی گردانید از دستِ دشمنانِ نابه کاره: این بت پرستان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۶۶
آن دو برادر، اسبِ اردشیر را در سرای بردند و به آخُر بستند و به کاه و یونجه نکو داشتند. و به نشستنگهیْ شایسته، اردشیر را جای کردند و خوان(:سُفره) نهادند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۶۷
اردشیر اندوهگین بود و سخت اندیشمند. آن دو برادر، پرستش و زَمزَم گرفتند، و از اردشیر خواستند که زمزمه فرمای گرفتن. گفتندش خوراک خور و اندوه مدار. دل بد مکن؛ چه اورمزد و امشاسبدان، چاره‌ی این پتیاره خواهند، و یاوه بازش نَهِلند. یاد آر از ستمکاریِ ضحاکِ تازی، و افراسیابِ تور، و سِکندرِ رومی که یزدان، از ایشان خرسند نبود با آن همه فَرّ و ارج، چگونه تباه‌ کردشان و خوار، که جهان آشناست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۶۸
اردشیر دل به این سخنان خوش کرد. زمزم گرفت و نان خورد. ایشان را مِی نبود. نبیذِ جو پیش آوردند، و سور می‌راندند؛ به آفرین و درود. اردشیر که دل یافته بود از خوبی و دین‌دوستی، از یک‌دلی و فرمانبریِ این دو برادرِ جوان، راز نهفته برآورد. گفت: من، خود، اردشیرم. کنون بنگرید چه چاره توان جُست به برکندنِ کِرم، و یارانِ او. به پاسخ گفتند: ما همه شادی‌خورده‌ی توییم و خدمتکار. اگر بباید، جان و تن و خواسته و هم زن و فرزند می‌سپاریم به راه شما؛ اما چاره آن است که تو جامه بگردانی، و به گونه‌ی مردِ بیگانه‌واری بر گذارِ دژ آیی، و تن، به پرستش و بندگیِ وی سپاری، و هم دو پایمردِ دینی با خود همراه بری، و با ایشان درود و آفرین ایزد و فریشتگان فراز کنی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
‌ ۶۹
وقتِ خوراک آن کًرم چون درآید چنان کنی که روُیِ گداخته همراه داری، و در کام آن دروج ریزی تا بمیرد مگر این دروج را با یاد و یاری ایزد بتوان زد این دیودیسِ دروج را
مگر به روُیِ گداخته بتوان کُشت. اردشیر این سخن پسندید خوش آمدش. به دو برادر گفت: این کار من به یاری شما توانم کرد. آن دو گفتند؛ جان و تن می‌سپاریم به کاری که شما فرمان دهی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحاتِ بخش هفتم
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ زمزم گرفتند(یا زمزمه گرفتن): به گفته‌ی ابوریحان بیرونی[آثار الباقیه، ص ٢١٩] زمزمه دعایی ست که آهسته بر زبان رانند، هنگامی که به نماز ایستند یا در سر خوان نشینند. به هر حال، زرتشتیان را آیین چنین بوده که پیش از غذا و بعد از آن (واچ/واز) می‌گرفتند که آداب تقدیس نان است.
والتر هنینگ می‌نویسد: زمزم گرفتن نمایشگر آن است که چگونه در جامعه‌ی دیندار زرتشتی موقعیت‌های روزمره با آیین‌های مذهبی محصور می‌شد. هر طعامی با واز(:دعای شکرگزاری) شروع می‌شد. نان مقدس(دروُن) و شراب، یا دست کم آبجو، الزاماً بخشی از آن را تشکیل می داد.[BSOAS، سال هفدهم،شماره ٣، ص ۶٣ و ۶۴)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ امشاسبدان
: (بی‌مَرگانِ مقدس) مهینِ فرشتگانی هستند که اهورا مزدا را در پاسداری و نگهداری عالم یاری می‌دادند. تعدادشان هفت است و هر کدام مظهری از صفات اهورا مزدا.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ ضحاک: بر جمشید پیروز شد. هنگامی که جمشید خودستایی آغاز کرد و فرّ از او جدا شد. مدت سلطنت و دوره‌ی ستمش هزارسال بود تا آن که فریدون در کوه دماوند به زنجیرش بست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
▃ افراسیاب: پادشاه توران‌زمین، داستان ستیزه‌ی او با پادشاهان پیشدادی و سپس پادشاهان کیانی، بخش مهمی از شاهنامه را فرا‌گرفته. اهریمن آرزو داشت ضحاک و افراسیاب و اسکندر جاودانی باشند، اما اهورا مزدا به سود دید که زوال یابند. [ن ک مینوی خرد، ص٢٣]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
عنوان بخش هشتم:
اردشیر از آن جا باز به اردشیرخُرَه در آمد.
(ص ۵٢، ۵٣ و ۵۴)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۰
کار جنگ با مهرک نوشزادان بساخت، و این مهرک را بکُشت. شهر و گاه و گهر و خواسته‌اش همه از آن خود کرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۱
به کارزار کِرم کس فرستاد، و بُرز و بُرز آذر را به درگاه خواست و با آنان رای زد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۲
آن گاه درهم و دینار و پوشاک بسیار در گرفت، و خویشتن به جامه‌ی خوراسانیان آراسته داشت به بُن دژ آمد با بُرز اذر و بُرز.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۳
گفت: مردی خوراسانیم من. و از این خدای وَرجاوَند نیازی خواهم که درآیم به پرستش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۴
آن بت پرستان اردشیر را با دو مردِ همراه پذیرفتند، و به خانه یِ کِرم جای کردند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۵
سه روز بر آن آیین اردشیر، پرستش و یگانه‌دلی آشکاره کرد به کِرم. آن همه دِرهم و دینار و جامه به پرستندگان داد؛ چنان کرد که هر که به در بود در شگفت بود آفرین کنان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۶
پس اردشیر گفت: بهتر آید که کِرم را سه روز، خوراک به دست خود دهم. پرستندگان و کارفرمانان خود همداستان بودند با وی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۷
اردشیر سپاهی ساخته بود از چارسد مردِ هنرآورِ جان‌سپار
که در پَرّه‌های کوه نهان بودند، در میانِ شکسته‌ها. و با ایشان نهاده بود که در آسمان روز هنگام که از دژِ کِرم دود بینید مردانگی کنید و هنر آوری پای دژ آیید.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۸
او خود، آن روز رویِ گداخته همراه داشت و بُرز و بُرز آذر
درود و دعای یزدان فراز می‌کردند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۷۹
چون وقت خوراک کِرم شد کِرم بر آیین هر روز بانگ کرد
پیشتَرَک اردشیر آن پرستندگان و کارفرمانان را مستان کرده بود و از دست بُرده. پس خود بَرِ کِرم شد با چاکرانش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۰
آن خون گاوان و گوسفندان چنان که هر روزه به کرم می‌دادند پیش بُرد و چندان که کِرم دهان فراز کرد تا خون خورَد، اردشیر، روُیِ گداخته در کام کِرم ریخت
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۱
کِرم تا روُی، به تن رسیدش به دو نیم بازشکافت و تُراکی چنان برآمد ازو که مردمانِ دژ به آنجا درآمدند آسیمه سر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۲
آشوب در دژ افتاد. اردشیر دست در شمشیر و سپر زد، و به دژ کُشتار و کُشتنِ گران کرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۳
فرمان داد آتش برفروزند تا دود پدیدارِ سواران شود. چنین کردند چاکران.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۴
آن سواران که به کوه نهان بودند چون دود از دژ بدیدند
تیز تاختند و پای دژ آمدند؛ به یاری اردشیر. و بر گذار دژ که رسیدند بانگ برزدند: پیروز باد شهنشاهِ ما اردشیر بابکان. و شمشیر در نهادند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۵
خداوندِ کِرم کُشته شد و هر که به دژ بود اگر کُشته شد یا نه، به دار و گیر کار از دژ جدا افتاد. و دیگران زینهار خواستند و آمدند به بندگی و فرمانبری.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۶
برکند و ویران کرد آن دژ را اردشیر. و بازارِ کِرم بَرنوشت
به آنجا روستایِ کُلالان کرد و آتشِ بهرام نشاند. کالا و خواسته و سیم و زرِ دژ هزار شتروار برنهاد و به درگاه گسیل کرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۷
بَهر و پاداشی داد به بُرز و بُرز آذر که کردارِ جان‌سپاران را سِزد. هم ایشان را داد آن روستا به سالاری و کدخدایی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۸
پس از آن که کِرم کُشته شد اردشیر به گویار کشید سپاه بزرگی به کرمان برد به کارزارِ بارزان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش هشتم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- اردشیرخُره: همان گور است، از سرزمین‌های پارس. زمانی عضدالدوله می‌خواست به آن جا سفر کند. گفتند به گور می‌رود. چون شگون نداشت نام آن را به فیروز آباد تغییر دادند[حمزه اصفهانی، تاریخ پیغمبران و شاهان]
- آسمان روز: نام روز بیست‌و‌هفتم ماه باشد از هر ماه شمسی و تدبیر مصالح روز مذکور به او تعلق دارد[برهان قاطع]... نگهبانی روز بیست‌و‌هفتم با ایزد آسمان است و آسمان در دین زرتشتی مقدس است.
ملّا محسن فیض در رساله‌ای نقل می‌کند از امام جعفر صادق(ع) که:«... روز پسندیده و خوب است جهت هر حاجت و هر چه خواهند. هر کس در این روز متولد شود صاحب حسن و جمال و ملاحت خواهد بود. خوب ست از برای بنا و زراعت و خرید و فروخت و دخول مجلس سلطان. هر چه خواهید بکنید و سعی در حاجت‌های خود بنمایید.» [محمد معین، مجموعه ی مقالات، ج ٢، ص ٢٧٣]
- پیروز باد شهنشاهِ ما: این ندا در دادن‌های غافل‌گیرانه، یک رسم معمول بوده در جنگ‌ها، برای خالی کردن دلِ دشمن. همچنان که بهرام گور نیز چنین تدبیری دارد در جنگ با خاقان ترک. [ن ک فارس‌نامه، ص ١۵ به بعد و نیز آداب الحرب و الشجاعه، فصل شبیخون]
- گویار: مطابق است با خوانش آقای نُوبِرگ که آن را «یکی از نواحی اصفهان» دانسته. شاید همان جوباره باشد، از محلات اصفهان. آقای نوبرگ آن را نام قبیله یا محلی تشخیص داده و مطابقش دانسته با یکی از روستاهای خان لنجان، از محلات اصفهان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
عنوان بخش نهم:
از پسران اردوان دو تن را اردشیر بازداشته بود.
(ص ۵۵، ۵۶، ۵٧، ۵٨)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۸۹
از پسران اردوان دو تن را اردشیر بازداشته بود و دو دیگر به گریز، نزدِ کابلشاه رفته بودند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۰
هم این دو به خواهرشان، زن اردشیر، نامه‌یی نوشتند و پیغام فرستادند که راست است هر آنچه شما زنان را گویند.
چرا که تو خود مرگِ خویشانِ هم‌تبار و این دو برادر بی‌نوا
ـ که در بیم و سهم و بی‌آزرمی آواره‌ی دیارند و به بیگار -
فراموش کرده‌ای و نیز آن دو برادر بدبخت که این پیمان شکن در بندِ زندانشان به مکافات فرستاد که مرگ به آرزو خواهند همه از یاد هِشتی و دل با این پیمان شکن پیوستی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۱
و نه هیچت اندیشه‌ی تیمار ماست. مُرده باد آن کسی که از امروز به هیچ زن در جهان گستاخ باشد و بی‌گمان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۲
کنون اگر خُردَکی مِهرِ ما هنوزت هست چاره‌ی ما خواه.
کینِ پدر و پیوند و هم‌تباران را فراموش مکن. زهرِ جان‌گزایی که شما را فرستادیم به دستِ مَردِ بی‌گمانی از آنِ خویش بستان و هر وقت که بتوانی پیش از خوراک به این گنهکار می‌‌ده تا در دم بمیرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۳
تو آن هر دو برادر بسته را می‌گشایی و ما نیز به زاد و بودِ خویش بازآییم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۴
تو جانِ بهشتی یابی و نام جاوید. و زنان دیگر از کار خوب تو در جهان نامی‌تر و نازنین‌تر شوند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۵
دُختِ اردوان که چنین نامه‌ای دید با پادزهری که او را فرستاده بودند به دل اندیشید همین گونه بایدم کردن
و آن چار برادر تیره بخت را از بند بلا رهانیدن.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۶
روزی گرمگاه اردشیر گرسنه و تشنه به خانه آمد از نخجیر
و زمزمه گرفت
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۷
کنیزک آن زهرپاره به پِست و شِکَر برآمیخت و دستِ اردشیر داد به این سپارِش که‌پیش از هر خورشی آن را به خوردن برگیر چه از بهرِ گرمی و رنجگیِ تن نیکوست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۸
اردشیر برگرفت و آهنگ خوردن کرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۹۹
چنین آرند که وَرجاوَند آذرِ فَرنَبَغِ پیروزگر، بر سانِ خروسی سرخ در پرید و بال و پر به آن جام زد و همه را به خاک ریخت از دست اردشیر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۰
چون اردشیر و زن این‌گونه دیدند خشک بر جای ماندند.
گونه از روی زن بگشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۱
گربه و سگی در خانه بودند از آن بخوردند و در دَم بمردند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۲
اردشیر دانست که آن زهر بود و به کُشتنِ من آراسته بود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۳
هم در دَم موبدِ موبدان را بخواند پرسیدش هیربدا به چه داری آن را که در جانِ پادشاهان کوشد سزایِ او چه باشد؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۴
موبدِ موبدان گفت: پاینده باشی و بکام. آن که در جانِ پادشاهان کوشد مَرگرزان ست بباید کُشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۵
اردشیر فرمود که این زنینه‌ی پریشان کار، این جادویِ پدر کُشته را به آخُرِ اسبان بَر و آنجا به کُشتن سپارش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۶
موبدِ موبدان دست زن گرفت و بیرون آمد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۷
زن گفتش امروز هفت ماهست تا من آبستنم اردشیر را آگه کنید که اگر من به مرگ ارزانیم هم به مَرگرزان می‌باید داشت این فرزند که در شکم دارم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۸
موبدِ موبدان چون این سخن شنید بازگشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۰۹
پیش اردشیر رفت، و گفت: سَرَت سبز باد این زن آبستن‌ست تا آنکه بزاید بِنَباید کُشت چه اگر او به مَرگرزانست آن فرزند کز بیخ و بارِ شما خداوند در شکم دارد به مَرگرزان نباید داشت. و زینهار نباید کُشت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۰
زانکه خشم داشت اردشیر گفت: هیچ زمان مپای او را بکُش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۱
موبدِ موبدان دانست که اردشیر این از خشم گوید و باش تا از آن به پشیمانی رسد زن را نکُشت و به خانه‌ی خود بُرد
و نهان کرد. با زنِ خود گفت که این زن را گرامی می‌دار و به کس چیزی مگو.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۲
چون زمانِ زادن فرا آمد پسری زاد مایه ی ناز؛ چهره‌اش، راست، به چهره‌ی اردشیر مانستی. شاپورش نام نهادند
و می‌پروردیدند تا به هفت سالگی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش نهم
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- به پِست و شِکَر بیامیخت: پِست، آردی که گندم و جو و نخود آن را بریان کرده باشند. [برهان قاطع] واژه‌ئی که به وفور در متون کهن به کار رفته. در لهجه‌ی طبری به آن پِهِه گویند[واژه نامه‌ی طبری، ص ٨٧] ترکیب و طرز ساختن آن را مادربزرگ‌ها به یاد دارند: گندم، جو و ذرّت را از هر کدام به مقدار مساوی با مقدار برنج و با مقدار مساوی تخم هندوانه و خربزه و گاورس با مقداری داردانه(که در کوه‌ها می‌چینند، به قصد معطر کردن) پس از تمیز کردن پاک می‌شویند، خشک می‌کنند، تَفت می‌دهند و سپس آسیا می‌کنند و پس از الک کردن نرمه‌ی آردی از آن باقی می‌ماند که همان پِست است، غالباً با شکر یا خاکه قند می‌آمیزند.
- آذرانشاه: در فرهنگ‌ها لفب آذر بهرام نامیده شده که از جمله‌ی هفت آتشکده‌ی ایران ست در عهد ساسانی.
- سوشیانس: سوشیانس یا هوشیدر و هوشیدوماه، سه فرزند زرتشت و از موعودان مزدیسنی هستند، هر یک از این سه در هزاره ئی ظهور می‌کند. زرتشت خود در سر هزاره‌ی چهارم آمده ست و هوشیدر در آغاز هزاره‌ی پنجم و هوشیدوماه در آغاز هزاره.ی ششم و سوشیانس در پایان این هزاره ظهور می‌کند. [مینوی خرد، ص ٨٧ و ٩٣] سوشیانس چاره‌ی درد دروج را می‌یابد، فرّ کیانی با اوست.
- تن پسین: (یا معاد جسمانی)، آن تنی ست که روز رستاخیز برای دریافت بهره و پاداش و پادافره‌ی اَعمال خود، به هیئت نخستین زنده می‌شود.
- هیربد: لقبی است برای قِسمی از روسای دین زرتشتی، عرب‌ها به آنان(قیّم النار) می‌گویند یعنی پاسدار آتش.
- مرگرزان: ارزانی مرگ، مستحق مرگ، در مراتب آیین زرتشتی، مرگرزان(مرگْ ارزان) آخرین آنهاست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
عنوان بخش دهم:
مگر روزی اردشیر به نخجیر رفت
(صفحات ۵٩ تا ۶١)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۳
مگر روزی اردشیر به نخجیر رفت و اسب در پیِ ماده گوری انداخت. گورِ نر به تیغ اردشیر آمد تا وارَهاند آن گور ماده از مرگ خویشتن به مرگ سِپُرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۴
اردشیر آن گور واهِشت و اسب در پیِ بچّه افکند. گور ماده تا دید آهنگِ بچّه دارد آن سوار به بویِ بچّگک بازآمد و رهایشِ او را تن به مرگ داد
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۵
واماند اردشیر که این دید. دلسوزه گشت. اسب بازگردانید اندیشه‌کنان که وای بر مَردم بادا که چارپایِ گُنگ، به نادانی و بی‌زبانی، مِهری چنان یکدله با دیگری دارد که جانِ خویش به راهِ زن و فرزند می‌سپارد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۶
او را یکباره یاد آمد: (آن زن با آن فرزندی که در شکم داشت) نشست همچنان پشت اسب، گریست به بانگ بلند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۷
همرهانِ شکار، آن سپهبدان و برزگان و آزادگان و نژادگان را
شگفت آمد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۸
همه پیشِ موبدِ موبدان شدند گفتند: مگر چه آمده ست اردشیر را به گاه تک و تاز از زارواری و اندوه بر آن سان می‌گرید آشکارا به درد؟!
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۱۹
موبدِ موبدان و ایرانسپهبد پشتیبانسالار و مهتر دبیران
و هم پرده‌دار و نژادگان پیش اردشیر شدند به خاک آمدند و نماز بردند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۰
گفتند: پاینده باشید و همیشه پیدا. روا مَدارید خویشتن را
اینگونه اندوهگین کردن و درد در دل آوردن. کاری اگر آمده‌ست که هم به دستِ مردمِ کاری چاره می‌توان کرد
ما را نیز آگه کنید تا تن و جان و خواسته و زن و فرزند
پیش داریم و گزندی اگر هست که چاره برندارد تنِ خویش و ما و مردمانِ کشور را زار و دردمند مَدارید.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۱
به پاسخ اردشیر گفت: کنون نه من دگر گشته‌ام
از چارپایِ گُنگِ دهان بسته‌ای نادان. که خود به چشم چنان دیدم باز فرا یادم آمد. آن زن و آن فرزندِ بی‌گناه در شکمِ مادر اندیشناک و پشیمانم به کُشتنِ ایشان؛ چه بر جان هم
گناه گران توان بود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۲
موبدِ موبدان که دید اردشیر از کرده پشیمان‌ست
به روی درافتاد. گفت: تنت درست باد و دلت شاد فرمان دهید تا کیفرِ گنهکاران و مَرگرزانان و فرمان پادشاه وانهادگان بر من آرَند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۳
اردشیر گفت: چرا چنین گویی؟! از تو چه گناه آمد؟!
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۴
موبدِ موبدان گفت: آن زن و آن فرزند که شما به کُشتن فرمان دادید ما نکُشتیم و پسری آورده مایه‌یِ ناز نکوتر از هر نوزاد و فرزندِ پادشاهی
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۵
اردشیر گفت: پاکا خدایا چه می‌گویی؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۶
موبدِ موبدان گفت: انوشه باشی هم‌چنان ست که بنده گفت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۷
دهانِ موبدِ موبدان را اردشیر گفت پُر از یاقوت کنند و مروارید شاهوار و گُهر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۸
هم در وقت شاپور به آنجا آوَردند (بلند و بالیده)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۲۹
نخستین که اردشیر شاپور را دید، فرزند خویش، به خاک آمد از اسب سپاس گزارد به اهورا مزدا به امشاسپندان و فَرّ کیان و به آذرانشاه پیروزگر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۰
گفت: با من آن رسید که با هیچ خدایی و جهانداری
آن نرسید که پیش از هزاره‌یِ هوشیانس و رستخیز و تنِ پسین بوده‌اند. چه فرزندی بازآمده ست مرا این چنین نیکو از دیارِ مُردگان!
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۱
همان جایگه گفت شارستانی برآوردند که ولَخشِ شاپور بازخوانند و ده آتش بهرام نشاند به آنجا. بسی گنج و گهر فرستاد به درگاهِ آذرانشاه. بسی کار و کردارِ نیک گفت روان داشتند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش دهم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- ایرانسپهبد: تا زمان خسرو اول، سپاه مملکت به سر‌کردگی یک نفر سردار کل بود که او را ایرانسپهبد می‌گفتند.
[شاهنشاهی ساسانیان ص ۵٣ و ۵۴] این شخص، فرمانده‌ی کل قوا، وزیر جنگ و مامور بستن عهدنامه‌ی صلح بود.
- پشتیبانسالار: رئیس پاسبانان خاصّه
- پرده‌دار: خرّم باش، حاجبِ در، و در عهد قاجاری ایشیک آغاسی
- دهانِ موبدِ موبدان را اردشیر گفت پُر از یاقوت کنند: پُر کردن دهان از جواهر، سنّتی بوده در دربار ایران، وقتی از سخن کسی شادمان می شدند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
عنوان بخش یازدهم:
بسی از آن اردشیر خطه‌ها در نوشت.
(ص ۶٢ و ۶٣)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۲
بسی از آن اردشیر خطه‌ها در نوشت. بسی کارزار کرد و کشتار با سران ایرانشهر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۳
همواره تا خطه‌یی به راه باز می‌آورد بوم و باری دیگر
سر می‌کشید به نافرمانی. اندیشناک بود براین اختر و بخت
(که بَهره.ام مگر از کردگار نیست ایرانشهر به یکخدایی بازآرم؟!)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۴
چنان اندیشه کرد که این راز را باید از کیدان فرزانه، کیدان اختری، پرسید چنانچه بر دست ما نرفته باشد ایرانشهر را یکلخت پادشاهی راندن خرسند باید بود و دل به شکیبایی در سنگ شکست باید این کارزار و خون ریزی هرزه وانِهِشت و خویشتن از رنجِ زمان آسوده کرد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- رازی در این کناره‌گیری اردشیر و ترک علایق گفتن و تجرد گرفتن او مکتوم ست. سید حسن تقی‌زاده که تتبع او در گاهشهریِ سلسله‌ی ساسانی قابل توجه است می‌گوید:«اردشیر پس از ١۴ ماه و کسری(شاید دوماه از مبدا جلوس رسمیِ حقیقیِ خود... که باید در بهارِ ٢٢٧ مسیحی بوده باشد از سلطنت کناره‌گیری کرد و چندماه بعد مُرد.) [مانی و دین او، ص ١۰]
- همو[تقی‌زاده] در مقاله‌ی مهم خود «نخستین پادشاهان ساسانی»، درباره‌ی گم شدنِ چندماه و فاصله افتادن بینِ تاج‌گذاری شاپور و مرگِ اردشیر، معتقدست که اردشیر از سلطنت کناره کرد. این نکته در همین فصل کارنامه منعکس است اما دلایلش را نمی‌دانیم.
- مسعودی، در تاریخِ خود ترک شاهنشاهی و مقیم شدن اردشیر در آتشگاه را عنوان می‌کند. چون بر او آشکار شد که گیتی سراسر عیب و عوار است و بنیادِ روزگار بر فریب و تباهی و ناپایداری ست.
- به هر حال، یکی از صفات پادشاهی که در دینکرد آمده متذکر بودنِ مدام مرگ ست. پادشاه باید همیشه به دل ببندد که مُلک زوال پذیرست.
- شبیه به داستان اردشیر را در روایتی که ابن بلخی از کی‌خسرو به دست می‌دهد نیز بازمی‌یابیم. کی‌خسرو پس از به دست آوردن افراسیاب، چون از کارِ جهان سیر آمده بود، از قدرت کناره گرفت «و بعد از آن هیچ کس کی‌خسرو را بازندید نه زنده نه مُرده» [فارسنامه، ص ۴٧]
- این گونه ترک علایق گفتن و دل در سنگ شکستن که یک روحیه‌ی ایرانی ست به ما کمک می‌کند تا برخی جنبه‌های عرفان ایرانی را تا گذشته.های دورتری پی گیریم.
- در ویس و رامین نیز با چنین اتفاقی مواجه می‌شویم: رامین در پایان زندگیش، پس از مرگ ویس، از تخت فرود می‌آید و معتکف آتشگاه می‌شود.[ص ۵١۰]
- اما در مورد اردشیر نمی‌دانیم چه حادثه‌ی مهمی در این تصمیم دخیل بوده.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۵
پس مَردِ استواری فرستاد نزد کیدِ هندو، به پرسیدنِ وی،
در کارِ ایرانشهر به یکخدایی آراستن.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۶
مَردِ اردشیر چون نزدِ کیدِ هندو رسید هم تا نخست که دیدش و پیشین که آن مَرد سخن گزارد. گفت: تو را خدای پارسیان فرستاد به این کار که پادشاهیِ ایرانشهر به یکخدایی آیا به من رسد؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۷
می‌بازگرد اکنون و این پاسخ از من به او باز بَر که این پادشاهی راست نگردد مگر به پیوندِ دو تخمه و تبار
یکی از تو و یکی از آنِ مهرگِ نوشزادان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۸
آن مَرد به پیشِ اردشیر بازآمد و آگاه کردش از رایِ کیدِ هندو.
▁▁▄▃▂▂▁
۱۳۹
اردشیر تا این سخن شنید گفت: هرگز آن روز مباد که از تخمه و تبارِ این مهرگِ سرگشته‌روان کس بر ایرانشهر کامگار شود چه این مهرگِ سیه دوده‌یِ بی‌تبار دشمنِ من بود و همه‌یِ فرزندانِ او دشمن فرزندانِ من‌‌اند و کینِ پدر خواهند و گزند به فرزندانِ من کنند. (دست اگر به نیرومندی بَرآرند)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۰
اردشیر از سرِ خشم و کین به جایگاهِ مِهرگ شد و فرمان داد همه‌ی فرزندانِ مِهرگ را زدند و کُشتند و بَر و بیخِ او بَرکندند
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۱
دُختِ مهرگ سه ساله بود به نهانش دهقانان بیرون آوردند
و به مردِ برزیگری سپردند تا می‌پروَرَد و گوش به او دارد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۲
برزیگر نیز پاسِ این می داشت و او را به نیکویی پروَرد
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۳
چون سالی چند برآمد و آن جوانه آسایِ(:وقارِ) زنان گرفت،
به پای و پر دیدار و چابکی و نیز نغزی به تن، سخت تازه و تر. طاقِ خوبان بود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش یازدهم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- ایرانشهر به یکخدایی آرَم: اردشیر حدود ٢١٢ میلادی سر برداشت و تا سال ٢٢۵ میلادی گرفتار منازعات با ملوک الطوایف و اردوان پنجم بود. از سال ٢٢۶ تا ٢۴١ میلادی مستقل و مقتدر فرمانروایی کرد و خسرو روزگار خود بود.
- اهمیت کار اردشیر:
(١) مقهور کردن شاهان کوچکی که به روزگار اشکانیان سر برداشته بودند.
(٢) ایجاد قدرت مرکزی، از طریق سلطنت مطلقه (یکخدایی، یا شاهنشاهی)
(٣) رسمی کردن دین بهی در سراسر قلمرو
(۴) قهر کردن دولت‌های همجوار و خطرناک ایران
(۵) و بالاخره گسترش و نفوذ و اقتدار ایرانشهر
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- کیدان فرزانه: کیت یا کید واژه‌ای ست هندی، به معنی فرزانه. نُوبِرگ آن را به «پیشگو» معنی می‌کند... کید در پهلوی ظاهراً اسم عام گشت برای ساحران پیشگو.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
عنوان بخش دوازدهم:
گردش روزگار و دستِ بخت
(ص ۶۴، ۶۵ و ۶۶)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۴
گردش روزگار و دستِ بخت یک روز شاپور را نزدیکانِ آن روستا آورد به نخجیر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۵
پس از نخجیر، شاپور با نُه سوارِ دیگر، به دِهی درآمد که دخترک در آن می‌بود. مگر چنان افتاد که دخترک سرِ چاه بود آن دَم. آب بر می‌کشید و به ستوران آب می‌داد. برزگر پی کاری رفته بود.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۶
دخترک که شاپور و سواران دید
بخاست و نماز بُرد. گفتا: خوش آمدید. بدرود و درست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۳۷
برآسودن را زمانکی هم اینجا نشینید که جایی بس خوشست و سایه‌ی درختان خنک و هنگامه‌ی گرما،
تا من آب برآرم و به شما و ستوران دهم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۸
شاپور خشمگین بود از رنجگی تن؛ از تابِ تشنگی و گشنگی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۴۹
گفت: دور شو ای روسپیِ ناپاک! آبِ تو ما را به کار نیست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۰
دخترک دل آزرده به سویی نشست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۱
شاپور با سواران گفت: دَلو در چاه افکنید و چندان که ما زمزمه گیریم ستوران را آب دهید.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۲
آن سوران پیِ فرمان رفتند دلو فرو گذاشتند و از بزرگیِ دلو که گرانبارِ آب بود بالا کشیدن نیارستند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۳
هم از دور دخترک نگاه می‌کرد شاپور که دید آن سوران نمی‌یارند از چاه دلو را برکِشند تافته گشت بر سر چاه رفت و دشنام با سواران داد گفت شرمتان باد و ننگتان که از یکی زن بی‌دست و پای ترید و بی‌هنرتر!
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۴
آن گاه رَسَن از دست سواران گرفت و زور با رسن کرد و دلو برکشید.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۵
به نیرو و هنرِ شاپور، دخترک در شگفت بود چه می‌دید به سخت زوری و ستودگی شایسته بود و هم به دست خود
آب برمی‌کشید از آن چاه!
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۶
دوان دخترک پیشِ شاپور آمد آفرین خوان و رخساره بر خاک.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۷
می‌گفتش: انوشه باد شاپورِ اردشیر بِهینه‌یِ همه مردان و مردمان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۸
شاپور بخندید با دخترک گفت: تو چه دانی که من شاپورم؟!
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۵۹
دخترک گفت: من خود از بسیار کس شنوده‌ام که به ایرانشهر سواری نیست به زورِ دست و نیرو
و برازندگیِ تن و چهر و چابکی. (چنان چون تو، شاپورِ اردشیر)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۰
شاپور با دخترک گفت: راست بگو تو فرزندِ که‌ای؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۱
گفت: من دُختِ این برزیگرم که به این دِه نشیند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۲
شاپور گفت: نه راست می‌گویی، دختِ برزیگری را
این هنر و نغزی و نیرو و نیکویی نباشد که تُراست
کنون مگر راست گویی یا نه همداستان نباشیم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۳
دخترک گفت: راست بگویم گَرَم به تن و جان زینهار دهی.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۴
شاپور زینهار دادش گفتا: مترس.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۵
گفت: من دختِ مهرگِ نوشزادانم و از بیم اردشیرم به اینجا آورده‌اند از هفت فرزندِ مِهرگ بیش کس نمانده
به جز من.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۶
شاپور برزیگر را فراخواند دخترک را به زنی پذیرفت و آن شب با او ببود. (بودنی چون بخواهد بود)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۷
دخترک آن شب از وی بارگرفت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۸
دخترک را شاپور به ناز و نواخت می‌داشت و اورمَزدِ شاپور
از او زاد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخش دوازدهم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
- اورمزد پیش از سلطنت، هرمز یا هرمزدِ اردشیر نام داشت. [کعبه ی زرتشت: سطر ٢٢]
- اورمزد بانی شهرِ هرمزد اردشیر است در خوزستان که بعدها تازیان سوق الاهواز نامیدند.
[ایران در زمان ساسانیان، ص ٢۵٢]
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
عنوان بخش سیزدهم:
اورمزد را شاپور از پدر پنهان می‌داشت
(صفحات ۶٧ تا ۶٨)
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۶۹
اورمزد را شاپور از پدر پنهان می‌داشت، چندان که هفت‌ساله شد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۰
روزی اورمزد پیِ بازیِ چوگان، به اسپریس شد با همسالانی از مهترزادگانِ اردشیر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۱
اردشیر خود با موبدِ موبدان و سپهسالار و بسی از آزادگان و بزرگان به ایوانِ شاهی برخاسته بود به تماشایِ یک دشت
کودک.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۲
از آن همزادگان، اورمزد چیره‌تر بود و آزموده‌تر به سواری.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۳
کار بودنی را: از آنان یکی چوگان به گوی زد و گوی پیشِ پایِ اردشیر افتاد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۴
اردشیر هیچ به خود پیدا نکرد. کودکان وا ماندند بی‌هیچ جوش و جنبشی، و کس نمی‌یارست فراز شود از شُکوهِ اردشیر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۵
به بی‌پروایی اورمزد رفت و آن گوی برگرفت و گستاخانه زد بانگ کنان.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۶
اردشیر از ایشان پرسید که این کودک کیست؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۷
گفتند: انوشه باشید. ما این کودک نشناسیم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۸
اردشیر کس فرستاد و کودک را پیش خواست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۷۹
کودک سَبُک پیش خرامید. گفتش: پسرِ کیستی تو؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۰
اورمزد گفت: من پسرِ شاپورم.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۱
هم در زمان کس فرستاد و شاپور بازخواند و گفت: این پسرِ کیست؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۲
شاپور به بخشایش زینهار خواست.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۳
اردشیر بخندید و زینهار دادش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۴
شاپور داستانِ مامَک و از آنِ پسر باز راند.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۵
گفت: انوشه باشید، این فرزندِ من است. و من از این هفت‌ساله باز، پنهان از شما می‌داشتمش.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۶
اردشیر گفت: ای ناخویشتن‌شناس که تویی از چه این چندساله باز فرزندی این چنین نیکو از من پنهان داشتی؟
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۷
اورمزد را وی به داد و دَهِش بزرگ کرد سپاسِ فراوان به یزدان گزارد و گفت: این بودنی راست به آن مانَد که کیدِ هندو گفت.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۸
پس از آن اورمزد به پادشاهی رسید توانست ایرانشهر را
به یکخدایی بازآرَد.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۸۹
شاهانِ بر و بوم آمدند اورمزد را به فرمانبَری.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۹۰
همو بود که از روم و هندوستان ساو و باج خواست
ایرانشهر را او پیراسته‌تر کرد چابک‌تر و نامی‌تر.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
۱۹۱
قیصر، شهریارِ روم، شاهِ کابل و رایِ هند و خاقانِ تُرک و
شاهانِ بَر و بوم بر درِ اورمزد آمدند به درودِ خوش و شیرین.
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
توضیحات بخشِ سیزدهم:
▁▁▄▃▂▂▁▁▁
واقع آن است که اورمزد از ٢٧٢ تا ٢٧٣ میلادی پادشاه بود. برآوردِ تقی زاده، نشان می‌دهد که اورمزد «حدود یک سال» سلطنت کرد، طبعاً طی چنین مدت کوتاهی، آنچه افسانه مقرر کرده به دست نمی‌آید.